
اینو بدون که قلبم توی دستت اسیره
اشک غم روی گونه هام مثل چشمه ای روونه
میخوام بدون عشقت دیگه دنیا نباشه
نزار بی تو بمونم دلم از تو جدا شه
بی تو حتی نمیشه دیگه تنها بمونم
توی سکوت غمها به یاد تو بخونم
بی تو دلم خون میشه اگه نیای کنارم
با تو هر جا باشم دیگه غمی ندارم
چرا گذاشتی رفتی منو با خاطراتت
نگفتی من میمیرم بدون ازعشق پاکت
به انتظار نشستم تو خلوت و تنهایی
تا که بیای دوباره دیگه تنهام نزاری
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
وقتی نیستی

وقتی پیشم نیستی و دوری
اونقدری که نمی بینمت
می گم می گذره این چند روزم تو رو تو آغوش می گیرم
حالا وقتی که پیشمی تو
دستات وقتی توی دستامه
فکر می کنم که آخرش تو مال من نیستی می میرم
هر جای دنیا که باشی تو
چشم من تا آخر دنیا دنبالت می مونه
بدون که تو دنیای دیگه دوباره دستای گرم تورو می گیرم
می کشه این فکرمنو آخر که مال کس دیگه بشی
دیوونه دیوونه
نمی دونم میدونی که من هر چه ازت دور بمونم زود می میرم
اما روزی میاد ما دوتا
یه جا که خیلی دور ازهمیم
شب و روز با یه غریبه بی قرار می گذرونیم
اونقدر به تو فکر می کنم که
چشمامو تو آغوشش بستم
فکر می کنم که پیش توام
تو آغوش تو هستم
تورو می خوام
نگو توی این دوری از هم
به همدیگه نمیشه فکر کرد
چون دل واقعی عاشق هیچ وقت نمیشه دلسنگ
دوست دارم واسه همیشه
آرزومه باشی کنارم
نذار تو آغوشی باشم که اصلا دوسش ندارم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
جایت خالی است

خیلی وقته گوشام صدای گرمتو نمی شنوه
خیلی وقته نگام خیره به در منتظره
خیلی وقته جات توی خونه خالیه
خیلی وقته تکیه به دیوار می شینم
واسه دوری تو هق هق می کنم
خیلی وقته فراموشت شدم
تو غافلی و بی خبری
جای من تو قلبت نیست
خیلی وقته از اون نگاه بی ریا و قشنگت خبری نیست
حتی یه خاطره
حرفات کم و زیاد می شن اما دیگه تو خاطرم موندنی نیست
شدی از سنگ . شدی چشمایی که دیگه منتظرم نیست
آخه دلت به حال من از جنس سوختن نیست
خیلی وقته ٬خیلی وقته
جایت در کنارم خالیست
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
همه حرفات دروغ بود
تو مگه خودت نبودی،با همون صدات می گفتی تویه این دنیای وحشی،دلتو بهم میبخشی؟ مگه اون چشات نبودن،برای اشکام می مردن؟ ولی حیف دل بیچاره نمی دونست سرکاره غریبه خونه ات بسوزه، دل من به پات نسوزه بدون این دل دیوونه، بدون تو باز می موونه غریبه خیال می کردش،که بره دلم می میره ولی اون باید بدونه،دل من بازم می خوونه مگه من صدات نکردم، دلمو فدات نکردم ولی تو باور نداشتی، دلمو تنها گذاشتی باز مگه صدات نکردم، اشکمو رسوا نکردم ولی چشماتم دروغ بود، تمومه کارات دروغ بود.....
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
اشک من بدرقه راهت باد.....

رفتنت را دیدم تو به من خندیدی
آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس یک بغض غریب
در میان برهوتی تاریک پشت یک خاطره سرد و تهی
با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاهی بکنی
به دل خسته و آزرده من رفتنت را دیدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت تو در آخر این قصه تلخ محو شدی
باورم نیست که دیگر رفتی اشک من بدرقه راهت باد
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
یادمان باد
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپرشدنش سوز ونوايي نکنيم پر پروانه
شکستن هنرانسان نيست گرشکستيم زغفلت من ومايي نکنيم يادمان باد که
درخلوت سجاده عشق جـز بـراي دل محبـوب دعايـي نکنيم يـادمان باشد اگر خاطرمان
تنها ماند طلب عشق ز هربي سر وپايي نکنیم
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
تماشایی ترین

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شـوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شـــــوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شـــــــوی گاهـــی
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|
او فرشته ای بود زیبا و کوچک

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا.....
.................................................
نوشته شده توسط مرجان تنها |
لينک ثابت | موضوع:
|